تبليغاتX
داستان کوتاه کوتاه کوتاه

داستان کوتاه کوتاه کوتاه

 

دوره جدید آموزش داستان نویسی

 

علاقه مندان به داستان نویسی در شاخه داستان کوتاه و داستان کوتاه کوتاه برای شرکت 

در کلاس های خصوصی و نیمه خصوصی با شماره تلفن همراه  ۰۹۳۷۵۵۷۸۰۱۰  تماس حاصل

فرمایند.

دوستان عزیز هر سوالی که در مورد کلاس ها و نحوه برگزاری آن دارند با شماره ای

که اعلام شد تماس حاصل فرمایند

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آذر1390ساعت 5:14  توسط سیامک احمدی ( دل نمک )  | 

 

کنترل ترافیک

 

درینگ .. درینگ ..

مرد: «سلام عزیزم .. من توی اتوبانم .. قفله .. یه ساعت دیرتر می­آم»

زن : «اشکالی نداره عزیزم، تا تو بیای من یه فنجان قهوه می­خورم»

...

مرد لبخندی زد، گوشی تلفن را بر روی صندلی پرت کرد، به آرامی پیچ رادیو را

باز کرد و با سرعت در اتوبان پیش رفت.

صدای گوینده رادیو: «در اتوبان مدرس، مسیر شمال به جنوب، روانی حرکت

خودروها را مشاهده می­کنیم ..»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 تیر1390ساعت 1:35  توسط سیامک احمدی ( دل نمک )  | 

 

کارگاه آموزشی داستان کوتاه کوتاه

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 دی1389ساعت 18:40  توسط سیامک احمدی ( دل نمک )  | 

 

کار نیکو کردن از پر کردن است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 خرداد1389ساعت 23:45  توسط سیامک احمدی ( دل نمک )  | 

 

كارگاه آموزشي و نقدوبررسي داستان كوتاه كوتاه

 

براي كلاس هاي حضوري

 

ثبت نام مي كند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 فروردین1389ساعت 1:50  توسط سیامک احمدی ( دل نمک )  | 

 

دلهره امتحان

 

زنگ آخر بود . از کلاس فرار کردم، از امتحان جبر!

در گوشه ای از حیاط ،خودم را گم و گور کردم. اما دلهره ی امتحان و جواب ندادن

به سوالات جبر و نمره صفر ..

اکنون چند سال از آن روز می گذرد اما باز هم دلهره ی امتحان جبر آن روز را با

خود دارم. به پسرم گفتم: «اگه بلد نیستی،اگه خواستی سر جلسه امتحان

حاضر نشی، اشکالی نداره، یه راست بیا خونه، توی حیاط مدرسه نمون،

یه وقت غصه نخوری بابا!»

پسرم با غرور در جوابم گفت: «نه بابا، مطمئن باش، با مجید، همکلاسیم،

قرار گذاشتیم که جواب سوالات رو به همدیگه برسونیم.»

حال چند ساعت از رفتن پسرم به مدرسه می گذرد اما دلهره ی جلسه ی امتحان

رهایم نمی کند!

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 بهمن1388ساعت 3:46  توسط سیامک احمدی ( دل نمک )  | 

 

آخرین مهلت ثبت نام

در

 کلاس های آموزشی

داستان کوتاه کوتاه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 3:51  توسط سیامک احمدی ( دل نمک )  | 

 

مورچه ی گرسنه ای به داخل سنگر یک رزمنده رفت

 

.. مشغول بازکردن آخرین قوطی کنسرو ماهی بود.

.. من هم در گوشه ای از سنگر منتظر بودم تا تکه ی کوچکی از گوشت بدن ماهی را

به خانه ببرم.

.. چند لحظه بعد، سوت خمپاره ای به گوش رسید .. به همراه تکه های کوچک و بزرگ

گوشت، در حوضچه ی خون، شناور بودم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت 3:22  توسط سیامک احمدی ( دل نمک )  | 

انجمن‌هاي وب‌زيست - لينك باكس تمام اتوماتيك وب‌زيست - فروشگاه - سیستم چت و گفتگو